سلام عزيزان مخاطب دفتر شعرمن اينهم
سيزدهمين سرودهء سرگردانم كه تقديم ميدارم .
شادوخُرم باشيد.
...(خون جگر)...
تا.كي. به ريا. قلب خودم شادكنم
اين زهركشنده را. فراموش كنم
عمريست كه درخون دِلم غلتانم
اكنون به چه رو.سرشتم آغوش كنم
درجام طلا خون جگرمي نوشم
پيمانهءمن پرشده.ازخون چه كنم
عمرم همه درخيال وآرزوهاسرشد
طالع به سري نوشته دارم چه كنم
چون دشنه كه درغلاف خود پوسيده
زورق به گِلي نشسته دارم چه كنم
زخمهاخورده تنم.سوخته ام درآتش
اي پيرمغان. بگوكه اينك.چه كنم.
(محمد)16فروردين87
عزيزان مخاطب وبلاگم هرچه تلاش كردم .بخاطر نوروزباستاني شعري شاد برايتان بگم .نتوانستم چون دلم وا نميشه .بناچاراين شعر را شب نوشتم كه تقديمتان كنم. شادوخٌرم باشيد. لطفا شما هم با نظر ياريم كنيد.
این دوازدهمین پست از شعرهای سرگردان منست
...(خاكسترعشق)...
اي فلك رخصت كه جانان همره جان ميرود
كاسه ام لبريز درد است. چون روانم ميرود
داستان عشق. كاتب بايد از خون مي نوشت
در تب هجران عاشق .جوهر از رو ميرود
سالها درفكروصلش اشگ شوق افشانده ام
بنگر اينك ليلي گريان من با كارواني ميرود
مرغكان. در آسمان برحال من زاري زدند
جملگي گريان. كه ازسر. نُقل باران ميرود
سالها از بيم هجران جام غم نوشيده ام
حال ديگر نيستم چون نصف جانم ميرود
هر طبيبه . حاذقي عاجز شد از درمان من
چونكه سم مهلكي هر لحظه بر جان ميرود
عاشقي . ديوانگي . جانم چنان سوزانده كه
بين كنون خاكسترم همراه باران ميرود.
(محمد)10 فروردين 1387
